صبح یک روز من از پیش خودم خواهم رفت
بی خبر با دل درویش خودم خواهم رفت
می روم تا در میخانه کمی مست کنم
جرعه بالا بزنم آنچه نبایست کنم
...
بی خیال همه کس باشم و دریا باشم
دائم الخمر ترین آدم دنیا باشم
آنقدر مست ، که اندوه جهانم برود
استکان روی لبم باشد و جانم برود
ساقیا در بدنم نیست توان ، جام بده
گور بابای غم هر دو جهان ، جام بده
برود هر که دلش خواست شکایت بکند
شهر باید به من الکلی عادت بکند.
+ نوشته شده درجمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 23:41 توسط سنگ صبور |
خدمت شروع شد، تاریک و تـو بـه تـو بی عکس نامزدش، بی عکس «آرزو»
شب های پادگان، سنگین و سرد بود آخـر خدا چرا؟... آخـر خدا چگو....
نه... نه نمی شود، فریاد زد: برقص... در خنده ی فـروغ، در اشک شاملو...
توی کلاهِ خود، لاتین نوشته بود "Your hair is black, Your eyes are blue"
« - : خاتون تو رو خدا،سر به سرم نذار این جا هـــوا پسه، اینجـــا نگـو نگـو»
یک نامــــه آمد و شد یک تــــراژدی این تیتر نامه بود: «شد آرزو عرو...
س» و ستاره ها چشمک نمی زدند انگار آسمــــان حالش گرفته بود
تصمیم را گرفت، بعد از نماز صبح با اشک در نگـــاه، با بغض در گلو
بالای بــــــرج رفت و ماشه را چکاند با خون خود نوشت: «نامرد آرزو...»
از : حامد عسکری
+ نوشته شده درچهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 23:14 توسط سنگ صبور |
دلتنگم...
+ نوشته شده درجمعه یکم مهر 1390ساعت 1:23 توسط سنگ صبور |
کاش غصه تموم میشد...
کاش گریه نمی کردم...
من باعث و بانیشم...
دنبال کی می گردم ...
تقصیر خودم بوده هر چی که سرم اومد
از هرچی که ترسیدم عینا به سرم اومد...
+ نوشته شده دردوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 22:8 توسط سنگ صبور |
بیا با من مدارا کن که من مجـــنونم و مســـتم اگر از عاشقی پرسی بدان دلتنگ آن هستم بیا با من مدارا کن که من غمگین و دل خستم اگر از درد من پرسی بدان لب را فرو بســتم برو راه وفـــا آمـــوز که من بار ســفر بستـــــم اگر از مقصدم پرسی بدان راه رها جستم برو عشق از خدا آموز که من دل را بر او بستم اگر از عاقبت پرسی بدان از دام تو جستم تقدیم به کسی که گند زد تو زندگیم ... تقدیم به پدرم ..!
+ نوشته شده دریکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 22:50 توسط سنگ صبور |